تبلیغات
راز زندگی


راز زندگی


جمعه 28 دی 1386

دیگه حال و حوصلش نیست....این هم مثل تمام کارهای نیمه تمام دنیا...شاید برای همیشه خداحافظ




نوشته شده توسط roozbeh در جمعه 28 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ

چهارشنبه 30 آبان 1386

نامه ای از عمق اشک باران اتاقم در شاخ شمال خانه ی پدری به دیار آدم ها:

خداحافظ  آدم ها با دنیای خوش رنگ و نگارتان...من به شدت از زندگی در این انبانچه ی پر از رنگ و الحانی که نام دنیا را بر آن گذاشته اید و در آن برای یک فین کردن ساده لازم است هزار و یک قانون خدشه ناپذیر را رعایت کرد، بریده ام...من به شدت از این فیس و افاده های چس آلودتان که دنیا  را پر کرده بیزار شده ام...نمی فهمم نفس آب خوردن حتی در دنیای شما انقدر حیاتی شده که بین آب خوردن از یک بشکه و آب خوردن از یک لیوان فرقی نظیر فرق میان مرگ و زندگی قایلید و حالا اگر یک نفر بنده خدایی  پیدا شود که وقت آب خوردن از یک لیوان تر و تمیز غفلتا زبانش در دهانش بد بچرخد و صدایی نا مربوط از گلوی تازه ترش در بیاید حکمش اعدام است یا چیزی بدتر از آن است، مگر نه؟ من اعتراف می کنم که بچگی کردم، من رای به حماقت خود می دهم،من خر شده بودم  یا یابو...خلاصه یک حیوانی در این مایه ها...نمی دانم در دنیای فعلی کدام اسم برای این حیوان نانجیب ازنقطه نظر ِ اذهان پر طمطراق شماها نجیبانه تر است...من حتی ارزشی برای این چس ناله های خودم هم قائل نیستم...فقط  از این همه رنگ  خسته شده ام...چشمان دیگر به این رنگ های گوناگون حساسیتی نشان نمی دهند ، رنگ ها دیگر با من حرف نمی زنند آخر از شماها شنیده ام رنگ ها حرف می زنند،می آزارند ، آرامش می دهند اما نه آقا...برای من این خبرها دیگر نیست...گوربابای هر چی رنگ...آخ ببخشید،همین الان خرده می گیرند که من طرفدار یک جانبه گرایی مردانه و مردسالار اصیل، زدِ زن و هزارتا کوفت و زهرمار این چنینی هستم...نه، به جان شما که من غلط کردم اگر مشکل ِ دنیا اینطوری حل می شود، من  کلا در هر زمینه ای غلط کردم....جمله ام را درست می کنم:نه خانم،نه آقا...برای من دیگر از این خبرها نیست...گورمامان و بابای هرچی رنگ کرده اصلا...من مسئولیت خطیر انسان بودن را از گرده هایم پایین می گذارم...می شوم یک گوره خر...فقط سیاه...فقط سفید...همین و بس...شاید فردا پس فردا که دوتا کتاب فلسفی کت و کلفت خواندم و به این نتیجه رسیدم که خیلی حالیم می شود، گوره خر باهوش تری شدم و از موضع خود کمی کوتاه آمدم و به رنگ سیاه، سفید و مابین این دو یعنی: خاکستری ِ فیلی رضایت دادم....

قانون اول: همه چیز سیاه است مادام اینکه خلافش ثابت شود که اغلب غیر ممکن است

قانون دوم:در سرزمین گوره خرها عادت دارند که با بلندترین صدای ممکن عرعر کنند و اصلا کاری ندارند کسی

صدایشان را می شنود یا نه. کسی برایش مهم هست یا نه. و یا حتی به این نمی اندیشند که چقدر عرعرشان زیبا و درست است به فالش بودن نبودنش هم کاری ندارند...فقط هر کس عرعر ِ خودش را ارائه می دهد....بحث،نقد،جنگ و جدل بر سر عرعرها تا زمانی مجاز می باشد که به ورطه ی حماقت پا نگذارد و این زمان چیزی بین 15تا 20 ثانیه طول می کشد

قانون سوم: وقتی همه چیز خیلی گریه آور است به طوری که نمی دانی از چه چیز بیشتر گریه کنی به مزخرفانه ترین حالت ممکن بخند

این صرفا یک نامه بود که به خیل دری وری های دنیا اضافه شد

 

 

   




نوشته شده توسط roozbeh در چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ

جمعه 18 آبان 1386
رنگین کمانپوش ِ سرد اما، دگر با من
سیه پوش ِ دستادستش شده ای
رنگ ِ تمام لحظه هایم
غزلکِ اشک ِ من ِ تنها در خویش
شمع افروز ِ خندان شب و روز ِ بیدردش شده ای
بهت ِ لحظه ی آذرخش، بهانه ی هق هق ِ من و آسمان
انگار سکوت خلوت بی رازش را تو می شکنی
جام سرمستی من از دنیا
کاش می شکستی
 کاشکی٬
اما چرا؟
دست دیگری آخر بنشستی
 چرا؟



نوشته شده توسط roozbeh در جمعه 18 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

پنجشنبه 10 آبان 1386

خفته است گلی خونین رنگ

بر شکافی از

آماج ِ دردناک

کوبه های مشت بر

بر سپیدی ِ خشک دیوار

دستان ِ ناتوان ِ سبزش

می خواهند تا بشکنند

سکوت ِ قاطع خانه را

اما دیوارها تا انتهای

جریان سرد بیهودگی

گُرده محکم کرده اند

آیا دوباره خواهد شد

که پروانه ی رنگین بال آزادی

بگذرد از این زندان تنهایی ام؟




نوشته شده توسط roozbeh در پنجشنبه 10 آبان 1386 و ساعت 07:11 ق.ظ

سه شنبه 8 آبان 1386
غصه تو دلم مثله درد تو زانوم حسابی باد کرده! بادکنک رو که باد می کنی خیلی راحت با یه سوزن ریز و نه خیلی تیز می ترکه...اما دل و زانوی منو باش...یه سوزن به کلفتی ِ حماقت ِ من و به تیزی دلسوزی ِ الکی خدمتتون نیست؟


نوشته شده توسط roozbeh در سه شنبه 8 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

سه شنبه 8 آبان 1386
خیلی خوشحالم....چون امروز به معنای دقیق زندگیم دست پیدا کردم
زندگی ِ من دقیقا یعنی 4:20دقیقه ی امروز...وقتی که یه عده توی دانشگاه با جیرجیر نیمکت های کلاسها مشغول کسب علم و دانش بودن یه عده ی دیگه تو تالار حکمت از شدت فکربه دخترای بغل دستی ناخن می جویدن و داشتن توی یه فیلم ِ معناگرا دست و پا می زدن و یه عده ی دیگه هم با موزیکی که تو دیسکوهای شبانه ی اونور آب پخش می شه،نمایش قدرتِ چک ولقد های کاملا دوستانه ی بسکت بالیست های فنی رو تماشا می کردن...من در حالی که خیلی راحت می تونستم جزو هر کدوم از این سه دسته باشم اما داشتم تنهای تنها زیر نم نم بارون توی پارک فنی سیگار می کشیدم...و به این فکر می کردم چرا یک ساله ساعت مچیم ۱۰ دقیقه عقبه و حوصله نمی کنم تنظیمش کنم؟



نوشته شده توسط roozbeh در سه شنبه 8 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

چهارشنبه 2 آبان 1386

شاید

که هیچ چیزی در این جهان

خالی تر از قلب من نباشد

بیابانی تشنه

که هر رویشی

حکمش فناست

فریادم را سر می دهم

در این بی کرانه ی تهی

رها شده

چون

 مترسکی

که خانه ی زاغان خوابالودی گشته

امید

گشته نقش سرابی در پیش

سایه هایی از زندگی

را می بینم

مردمانی

که در هم

می لولند

می گویند

می خوانند

می روند و می آیند

و حباب های

شادمانی را به ریه هاشان می دهند

و غم انگیزیشان را

پشت دروازه های جنونشان چال می کنند

صبر کنید مردمان

من گام هایم سخت خسته است

و پایم  مانده در گل

صدایم را می شنوید؟

صبر کنید مردمان من...

دور می شوید و دورتر

صبر کنید مردمان

سایه هاتان کو؟

صبر کنید...

می ایستم

گم شده تر

ار انعکاس تاریکی

در تهی خانه ی جمجمه ی تنها یی ام

در آستانی که امید

را گم کرده ام

می گریم سخت

شاید که بتواند

 اشک هایم

جوانه ای را نوازشی دهد




نوشته شده توسط roozbeh در چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ

پنجشنبه 26 مهر 1386
درونم می خروشد شادی
چرا که می گویند اینچنین می باید بود
وه که شادی چه بس ابلهانه است
سرشارم از زندگی
چرا که چاره ای جز اینم نیست
پیش خودمان باشد
زندگی تداوم پوچی ِ مطلق است
عشق می جوشد در رگ هایم
عشقی که شادی ِ زندگیست
عشقی که چه ساده فراموش می شود میان تو و من
عشقی که بس ابلهانه است
عشقی که تداوم پوچی مطلق است



نوشته شده توسط roozbeh در پنجشنبه 26 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza