تبلیغات راز زندگی
دیگه حال و حوصلش نیست....این هم مثل تمام کارهای نیمه تمام دنیا...شاید برای همیشه خداحافظ

نامه ای از عمق اشک باران اتاقم در شاخ شمال خانه ی پدری به دیار آدم ها:
خداحافظ آدم ها با دنیای خوش رنگ و نگارتان...من به شدت از زندگی در این انبانچه ی پر از رنگ و الحانی که نام دنیا را بر آن گذاشته اید و در آن برای یک فین کردن ساده لازم است هزار و یک قانون خدشه ناپذیر را رعایت کرد، بریده ام...من به شدت از این فیس و افاده های چس آلودتان که دنیا را پر کرده بیزار شده ام...نمی فهمم نفس آب خوردن حتی در دنیای شما انقدر حیاتی شده که بین آب خوردن از یک بشکه و آب خوردن از یک لیوان فرقی نظیر فرق میان مرگ و زندگی قایلید و حالا اگر یک نفر بنده خدایی پیدا شود که وقت آب خوردن از یک لیوان تر و تمیز غفلتا زبانش در دهانش بد بچرخد و صدایی نا مربوط از گلوی تازه ترش در بیاید حکمش اعدام است یا چیزی بدتر از آن است، مگر نه؟ من اعتراف می کنم که بچگی کردم، من رای به حماقت خود می دهم،من خر شده بودم یا یابو...خلاصه یک حیوانی در این مایه ها...نمی دانم در دنیای فعلی کدام اسم برای این حیوان نانجیب ازنقطه نظر ِ اذهان پر طمطراق شماها نجیبانه تر است...من حتی ارزشی برای این چس ناله های خودم هم قائل نیستم...فقط از این همه رنگ خسته شده ام...چشمان دیگر به این رنگ های گوناگون حساسیتی نشان نمی دهند ، رنگ ها دیگر با من حرف نمی زنند آخر از شماها شنیده ام رنگ ها حرف می زنند،می آزارند ، آرامش می دهند اما نه آقا...برای من این خبرها دیگر نیست...گوربابای هر چی رنگ...آخ ببخشید،همین الان خرده می گیرند که من طرفدار یک جانبه گرایی مردانه و مردسالار اصیل، زدِ زن و هزارتا کوفت و زهرمار این چنینی هستم...نه، به جان شما که من غلط کردم اگر مشکل ِ دنیا اینطوری حل می شود، من کلا در هر زمینه ای غلط کردم....جمله ام را درست می کنم:نه خانم،نه آقا...برای من دیگر از این خبرها نیست...گورمامان و بابای هرچی رنگ کرده اصلا...من مسئولیت خطیر انسان بودن را از گرده هایم پایین می گذارم...می شوم یک گوره خر...فقط سیاه...فقط سفید...همین و بس...شاید فردا پس فردا که دوتا کتاب فلسفی کت و کلفت خواندم و به این نتیجه رسیدم که خیلی حالیم می شود، گوره خر باهوش تری شدم و از موضع خود کمی کوتاه آمدم و به رنگ سیاه، سفید و مابین این دو یعنی: خاکستری ِ فیلی رضایت دادم....
قانون اول: همه چیز سیاه است مادام اینکه خلافش ثابت شود که اغلب غیر ممکن است
قانون دوم:در سرزمین گوره خرها عادت دارند که با بلندترین صدای ممکن عرعر کنند و اصلا کاری ندارند کسی
صدایشان را می شنود یا نه. کسی برایش مهم هست یا نه. و یا حتی به این نمی اندیشند که چقدر عرعرشان زیبا و درست است به فالش بودن نبودنش هم کاری ندارند...فقط هر کس عرعر ِ خودش را ارائه می دهد....بحث،نقد،جنگ و جدل بر سر عرعرها تا زمانی مجاز می باشد که به ورطه ی حماقت پا نگذارد و این زمان چیزی بین 15تا 20 ثانیه طول می کشد
قانون سوم: وقتی همه چیز خیلی گریه آور است به طوری که نمی دانی از چه چیز بیشتر گریه کنی به مزخرفانه ترین حالت ممکن بخند
این صرفا یک نامه بود که به خیل دری وری های دنیا اضافه شد


خفته است گلی خونین رنگ
بر شکافی از
آماج ِ دردناک
کوبه های مشت بر
بر سپیدی ِ خشک دیوار
دستان ِ ناتوان ِ سبزش
می خواهند تا بشکنند
سکوت ِ قاطع خانه را
اما دیوارها تا انتهای
جریان سرد بیهودگی
گُرده محکم کرده اند
آیا دوباره خواهد شد
که پروانه ی رنگین بال آزادی
بگذرد از این زندان تنهایی ام؟



شاید
که هیچ چیزی در این جهان
خالی تر از قلب من نباشد
بیابانی تشنه
که هر رویشی
حکمش فناست
فریادم را سر می دهم
در این بی کرانه ی تهی
رها شده
چون
مترسکی
که خانه ی زاغان خوابالودی گشته
امید
گشته نقش سرابی در پیش
سایه هایی از زندگی
را می بینم
مردمانی
که در هم
می لولند
می گویند
می خوانند
می روند و می آیند
و حباب های
شادمانی را به ریه هاشان می دهند
و غم انگیزیشان را
پشت دروازه های جنونشان چال می کنند
صبر کنید مردمان
من گام هایم سخت خسته است
و پایم مانده در گل
صدایم را می شنوید؟
صبر کنید مردمان من...
دور می شوید و دورتر
صبر کنید مردمان
سایه هاتان کو؟
صبر کنید...
می ایستم
گم شده تر
ار انعکاس تاریکی
در تهی خانه ی جمجمه ی تنها یی ام
در آستانی که امید
را گم کرده ام
می گریم سخت
شاید که بتواند
اشک هایم
جوانه ای را نوازشی دهد

